سيد على اكبر برقعى قمى

77

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )

او را به دار آويخت و ابو الحسن محمّد بن عمر انبارى او را به قصيدت ذيل كه بسيار بلند و دلاويز است مرثيت گفت : علو فى الحياة و فى الممات * لحق أنت احدى المعجزات كان الناس حولك حين قاموا * وفود نداك أيّام الصلات كانك قائم فيهم خطيبا * و كلّهم قيام للصلاة مددت يديك نحوهم احتفالا * كمدهما إليهم بالهبات و لما ضاق بطن الأرض عن ان * تضمّ علاك من بعد الممات اصاروا الجو قبرك و استنابوا * عن الأكفان ثوب السافيات لعظمك فى النفوس تبيت ترعى * بحفاظ و حراس ثقات و تشعل عنك النيران ليلا * كذلك كنت أيّام الحيات ركبت مطية من قبل زيد * علاها فى السنين الماضيات و لم ار قبل جذعك قط جذعا * تمكن من عناق المكر مات و لو أنى قدرت على قيام * لفرضك و الحقوق الواجبات ملات الأرض من نظم القوافى * و نحت بها خلاف النائحات و آن را در شوارع بغداد افكند و پراكنده و اديبان ، گهروار آن را برداشتند و به سرعت خبر آن پراكنده گرديد و به عضد الدوله رسيد و به اندازه‌اى ابيات قصيده در دل عضد الدوله بار نشاط افكند كه گفت : « آرزومندم كه كاش من بر جاى ابن بقيه بر دار آويخته شده بودم و اين قصيده از آن من بود » . و بىدرنگ فرمان داد كه قصيده‌پرداز را بجويند و يك سال كافتند و او را نيافتند . صاحب بن عبّاد در رى بود و تدبيرى كرد و امّا نامه براى قصيده‌پرداز نوشت و ابو الحسن انبارى ناظم قصيده به حضرت صاحب ، خود را رسانيد . صاحب گفت : « بخوان قصيده‌اى را كه گفتى كه من خواهم آن را از دهان تو بشنوم » و خواند تا به اين شعر رسيد : و لم ار قبل جذعك قط جذعا * تمكن من عناق المكر مات صاحب برخاست و او را در آغوش كشيد و دهانش را بوسيد و سپس او را پيش عضد الدوله فرستاد . عضد ، وى را گفت : « چرا دشمن مرا ستودى و مرثيت گفتى ؟ » . گفت : « حقوقى بر ذمّتم داشت و نعمتهايى بر سر و برم و بىاختيارم كرد و او را مرثيت گفتم » . عضد حالى كه شمعها فروغ مىافكندند و فضا را تابناك مىكردند گفت : « آيا دربارهء شمعها شعرى به خاطر دارى » . گفت : كان الشموع و قد اظهرت * من النار فى كلّ رأس سنانا اصابع اعدائك الخائفين * تضرع تطلب منك الأمانا عضد الدوله او را صلت و جايزتى داد و نيز اسبى . و ابن بقيه در سال 368 به دار آويخته گرديد . نگارنده گويد : « از شرط اختصار و كوتاه آورى كه بر ذمّتم بود قصيدت بلند ابن انبارى و داستان شيرين آن خارجم كرد و چنين خواهم كرد هرجا كه چنان باشد » . بكّائى : با فتح باى ابجد و تشديد كاف منسوب است به بكّاء به معنى بسيار گريان و آن